|
عاشقانه ها
|
آرزويم اين است: کاش دوستیمون مثل دوستی دست و چشم بود اخه وقتی دست زخمی شه چشم گریه می کنه و وقتی چشم گریه می کنه دست اشکاشو پاک میکنه درخت عاشق
خدایا بگذار مانند یک درخت به سوی تو قد بکشم
و مانند یک درخت ریشه هایم را به سوی تو روانه کنم بگذار برگ هایم تکان بخورند با هر باد شاخه هایم به عشق توسرزنده و شاد شوند هر برگ یک دعاست و هرچه هست از آن توست بگذار باران تو فرو ریزد مانند شادی و مانند رنج تا من همیشه به یاد تو باشم ... آنوقت آواز سرخواهم داد وهربرگ من ستایش تو را زمزمه خواهد کرد ...
سال ها پیش،زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان هاپکینز مشغول کار بودم،با دختری بیمار به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد.ظاهرا تنها شانس بهبودی او،گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود.چرا که آن پسر نیز قبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود. پزشک معالج،وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله ی او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید:آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به او خون اهدا کنی؟ پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید:اگه این کار رو کنم خواهرم زنده می مونه؟ دکتر جواب داد:بله.و پسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد. او را در کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالیکه خون از بدنش خارج می شد،به دکتر گفت:آیا من به بهشت می رم؟!... پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد! زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد. بنجامین فرانکلین گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر جفتش می باشد
در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد
در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد
منبع: پارسی پیکس
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟ وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن !
«دکتر علی شریعتی» زن عشق می کارد و کینه درو می کند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.... می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ..... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........ در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............ او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی .......... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ......... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ......... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........ او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ......... و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد..... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......
« دکتر علی شریعتی »
![]() فقط برای خودم هستم...!!!!!!!!!!
من..؟! چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست..... این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...! فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست.... فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!! سنگین...سرگردان...مغرور... قـانع ....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم راهت را بگیــر و بـــــــرو حوالی ما توقف ممنــــوع است اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها دکتر علی شریعتی
20 بار دیدمت.19 بار بهت خندیدم.18 بار به من اخم کردی.17 بار از دستم خسته شدی.ولی 16 بار دیگه سعی کردم.15 جمله ی عاشقانه را 14 بار به 13 زبون و 12 لهجه و 11 روز و 10 بار به کمک 9 نفر به تو گفتم.اما تو 8 بار قهر کردی.7 بار روتو از من برگردوندی و من 6 بار برات مردم.5 بار قربونت رفتم و 4 بار نازتو کشیدم.تا 3 برا ناز کردی و 2 بار خندیدی و جونمو به لب رسوندی و هنوز 1بار هم نگفتی دوستم داری غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم. دکتر علی شریعتی
چقدر حقیرند مردمانی که مرسی زهرا جوووون متن ارسالی از دوست خیلی جیگرم:زهرا دوست دارم عزیزم
بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم من از آن روزی که دلدارم رفت به هوس بازی این بی خبران می خندم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته است به آن می خندم مرسی زهرا جون
به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت:اون رفیق منه و وقتی باختم گفن:من رفیقتم. به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست. به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده بشه. به سلامتی پاک کن که بخاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک می کنه. به سلامتی دلی که هزاران بار شکست ولی بلد نیست.
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند تماشای تو زیباست اگر بگذارند به من عاشق مسکین به حقارت منگر دل ما وسعت دریاست اگر بگذارند . .
دوستت دارم ها رو بگین قبل از اینکه به دوستت داشتم تبدیل بشن ...
سر به هوا نیستم اما همیشه چشم به آسمان دارم حال عجیبی ست دیدن همان آسمان که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای
گفتی مسافری و من آنقدر عاشقم که سال هاست نماز دلم را شکسته میخوانم...
اگه رفتی دیگه بی تابم نکن ، دنیا اگه تنهام گذاشت ، تو منو انتخاب کن..
يك لحظه دلم خواست صدايت بكنم ، گردش به حريم با صفايت بكنم ، آشوب دلم به من چنين فرمان داد ، در سجده بيفتم و دعايت بكنم.!
اسمتو رو سيگارنوشتم و براي اولين باركشيدم تابسوزي و فراموشت كنم اما نميدونستم با هر پوك زره زره ميري تو نفسم و ميشي همه كسم
اي هميشه مهربانم! با اين فاصله اي که بين من و توست چگونه بوسيدن آن چهره تست روانشناسی چقدر عاشقید؟؟ عشق هم بالاخره اتفاقی است که به قول شاعر، خواه ناخواه رخ میدهد. برای خیلی از روانشناسها مطالعه این پدیده جالب است. بعضیها مانند استرنبرگ حتی نظریهای علمی درباره عشق دارند. استرنبرگ معتقد است که یک عشق کامل سه جنبه دارد. اولین جنبه، وفاداری به معشوق است، دومی، احساس صمیمیت نسبت به او و سومی، داشتن میل جنسی به معشوق است. به نظر استرنبرگ، هر کدام از اینها که وجود نداشته باشد، یک جای کار دارد میلنگد. پرسشنامه زیر خیلی به جزییات عشق کاری ندارد و میخواهد به طور کلی بگوید که آیا شما عاشق هستید یا نه؟ این تست در دانشگاه نورس ایسترن بوستون تهیه شده است و خوب، معلوم است که بیشتر برای دانشجوها کاربرد دارد. چگونه از این تست استفاده کنیم؟ عبارات زیر را بخوانید. معشوقتان را تصور کنید و نام معشوقتان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد 7، اگر نسبتا موافق بودید، عدد 6 ، اگر کمی موافق بودید عدد 5، اگر عبارت را هم درست میدانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد 4، اگر با آن کمی مخالف بودید، عدد 3، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد 2 و اگر بهطور کامل مخالف بودید عدد 1 را جلو عبارت بنویسید. 1) برای رسیدن به او خیلی عجله دارم. ؟ 2) او را خیلی جذاب میدانم. ؟ 3) او نسبت به بیشتر مردم، عیبهای کمتری دارد. ؟ 4) برای او هر کاری که لازم باشد، انجام میدهم. ؟ 5) به نظر من، او خیلی دلربا است. ؟ 6) دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم. ؟ 7) وقتی با هم کاری را انجام میدهیم، کار برایم خیلی خوشایند است. ؟ 8) دوست دارم که او حتما مال من باشد. ؟ 9) اگر اتفاقی برای او بیفتد؛ خیلی ناراحت میشوم. ؟ 10) خیلی وقتها به او فکر میکنم. ؟ 11) خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد. ؟ 12) وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم. ؟ 13) برایم دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم. ؟ 14) خیلی به او علاقه دارم. ؟ (جواب در ادامه مطلب) ادامه مطلب این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 برمی گردد. در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند.برای امرار معاش این خانواده بزرگ،پدر می باستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در ان حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفناک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت(دو تا از 18 فرزند)رویایی را در سر می پروراندند.هر دوشان ارزو می کردند که نقاش چیره دستی شوند،اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند انها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب،دو برادر تصمیمی گرفتند.با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد،و پس از ان برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. ادامه مطلب
عشق و دیوانگی! در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از انجایی که کسی نمیخواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،اصالت در میان ابرها مخفی شد،هوس به مرکز زمین رفت،دروغ گفت زیر سنگ پنهان میشوم اما به ته دریا رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه...هشتاد...و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسیدنودوپنج...نودوشش.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام.و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی،تنبلی اش امده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق و از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون امد در حالیکه با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود!دیوانگی گفت من چه کردم؟من چه کردم؟چگونه می توانم تو را درمان کنم؟عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کمکم کنی میتوانی راهنمای من شوی. و از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست!و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام ادم های عاشق سرک میکشند... عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی ز خود بیگانگی عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم / با اشک تمام کوچه را تر کردم / دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد / وابستگی ام را به تو باور کردم (پیشنهاد میکنم این داستان رو از دست ندید.) "این داستان از میلدرد آنور است." قبلا در دی موآن در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم.مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.در طول سالها دریافته ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.با اینکه شاگردان بسیار با استعدادی داشته ام اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده ام. اما،از آنچه که شاگردانش"از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده"می خوانمشان،سهمی داشته ام.یکی از این قبیل شاگردان،رابی بود.رابی یازده سال داشت که مادرش(مادری بدون همسر)او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد.برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم(بخصوص پسرها)از سنین پایین تری آموزش را شروع کنند.اما رابی گفت که همیشه رویای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است.رابی هرقدر بیشتر تلاش میکرد،حس شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود،کمتر نشان می داد.اما او با پشتکار گام های موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد. ادامه مطلب با نام"عشق خریدنی نیست" با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه، و بالاخره،می توان قلب خرید،ولی عشق را نه!!!!
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی ابله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صبحت هایش از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش را پوشاند.مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود،که ابله ان را از شکل انداخته بود و شوهر رم که کور شده بود.مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج،زن از دنیا رفت.مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند. مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم." مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ،اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... ادامه مطلب استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |